آنانکه رنگ پریدگی پاییز را دوست ندارند نمی دانند که پاییز همان بهاریست که عاشق شده است
آنانکه رنگ پریدگی پاییز را دوست ندارند نمی دانند که پاییز همان بهاریست که عاشق شده است

مرا رازیست اندر دل

به خون دیده پرورده

ولیکن با که گویم راز

چون محرم نمی بینم

 

دارم می رم برای همیشه

 از دل همه ی اونهایی که فکر می کردم هستم

ولی نبودم...

می خوام برم چون اینجا دیگه جایی ندارم

می خوام برم اما نمی دونم جایی برای موندن دارم  یا نه

آهای خدا دلم خونه از همه ی آدمهای رنگارنگی که آفریدی

 

دلم گرفته خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

می شنوی حرفامو

خوبه که با نوک انگشتام می نویسم

 چون چشام اونقدر خیسه که دیگه جایی رو نمی بینه

دلم می خواد منو ببری پیش مونسم

پیش همدم تنهایی هام

پیش همونی که وقتی رفت قلب منم با خودش برد

خدا جونم منو ببر پیش بابام همونی وقتی باهاش حرف می زنم

 از سر بغضی که توی گلوشه لام تا کام حرف نمی زنه

همونی که مثه خودم پر حرفه

آخ که چقد حرف دارم باهاش

معبود من باور کن من برای موندن به دنیا نیومدم

من فقط برای خودم یه آدمم

تو باور این آدما یه خیالم

خدا جونم  من برای اون لحظه ثانیه شماری می کنم

که چشمامو باز کنم و تو ی آغوش بابا حمیدم باشم

منو ببر خدا کوله بارم و بستم و آماده ام

 

چرخ گاری در حسرت واماندن اسب

 اسب در حسرت خوابیدن مرد

مرد گاریچی در حسرت مرگ

 

 یکشنبه، 27 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت 8:11 PM         نظرات 4


در دل بهار

گفتند : ستاره را نمی‌توان چيد

و آنانکه باور کردند

برای چيدن ستاره

حتی

دستی دراز نکردند.

اما باور کن

که من به سوی زيباترين و دورترين ستاره

دست درازکردم

و هرچند دستانم تهی ماند

اما چشمانم لبريز ستاره شد!

ستاره‌های درونت را

در شب چشمانت رها ساز

و باور کن

عشق را هدفی نيست

آنچنان که به دست آيد

در آغوش جای گيرد

و يا در آيينه چشمانت به تصوير نشيند

باور کن که

عشق

خود همه چيز است........

 

 شنبه، 12 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت 9:16 PM         (نظر بدهید.)


در دل بهار

http://upload.iranblog.com/1/1217322438.jpg

بر مزارم گریه کن اشکت مرا جان میدهد

ناله هایت بوی عشق و بوی باران میدهد

دست بر قبرم بکش تا حس کنی مرگ مرا

دست هایت دردهایم را تسلا میدهد

با من درمانده و شیدا ُسخن را تازه کن

حرفهایت طعم شیرین بهاران میدهد

وقت رفتن لحظه یی برگرد قبرم را ببین

این نگاه آخرت امید ماندن میدهد

رفتیو چشمم به دنبال قدمهایت گریست

زخم های مرده ام را رفتنت جان میدهد

نیست از من قدرت بوسیدن چشمان تو

باد میبوسد به جایم ُقلب ایمان میدهد

 

 دوشنبه، 7 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت 8:13 PM         نظرات 1


در دل بهار

http://upload.iranblog.com/1/1217101406.jpg

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

                                             مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

                                            سایه در سایه این ثانیه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

                                            موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

 شنبه، 5 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت 10:54 AM         نظرات 5


در دل بهار

http://upload.iranblog.com/1/1216962178.jpg

 پنجشنبه، 3 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت 12:22 PM         نظرات 3



 

 

 

 

 





می نویسم از تو که تنها دلخوشی و امیدم در این غمستان بی آفتاب زندگی هستی

 

ای تنها امیدم دلگیرم از همه ی ستاره های روشن مغرور از همه درختان سر سبز

 

بهاری دلگیرم و غمگین همانند مادری که داغ فرزند بر سینه دارد

 

معبودم خسته ام از همه آنهایی که در میان اعداد یک رقمی و دو رقمی و...من را به

 

شمارش نیاوردند

 

نمی دانم تا به حال چگونه طاقت آورده ام.

 

هر گاه لبخندی زدم در مقابل اخم و تشر پاداش گرفتم هر گاه کار خیری انجام دادم

 

شر زود تر از ثمره کارم بر سر در منزلگاه قلبم حضور یافت.

 

محبوبم نمی توانم اشک بریزم.نمی خواهم ضعف خود را به عالمیان ظاهر سازم.تنها

                                                        

خود تویی که اشکهایم را می بینی و هق هق گریه هایم را تسکین میدهی.

 

آسمانی ترین آسمانم همه ی شبهای تنهایی رابدون هیچ عشق و گرمای محبتی

 

 گذراندم.تمام سیاهی های دنیادر چشم من پنهان گشته اند.

 

می خواهم سرزمین ویران شده قلبم را آباد سازم

 پنجشنبه، 3 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت 12:18 PM         (نظر بدهید.)


در دل بهار

اگر سكوت ِ اين گستره ي بي ستاره مجالي دهد،

مي خواهم بگويم : ســـلام!

 

اگر دلواپسي ِ آن همه ترانه ي بي تعبير مهلتي دهد،

مي خواهم از بي پناهي ِ پروانه ها برايت بگويم!


از كوچه هاي بي چراغ!

از اين حصار ِ هر ور ِ ديوار!

از اين ترانه ي تار...




مدتي بود كه دست و دلم به تدارك ِ ترانه نمي رفت!


كم كم اين حكايت ِ ديده و دل،


كه ورد ِ زبان ِ كوچه نشينان است،


باورم شده بود!



باورم شده بود،

كه ديگر صداي تو را در سكوت ِ تنهايي نخواهم شنيد!


راستي در اين هفته هاي بي ترانه كجا بودي؟

كجا بودي كه صداي من و اين دفتر ِ سفيد،

به گوشت نمي رسيد؟


تمام دامنه ي دريا را گشتم تا پيدايت كردم!

آخر اين رسم و روال ِ رفاقت است،

كه در نيمه راه ِ رؤيا رهايم كني؟


مي دانم!

تمام اهالي اين حوالي ، گهگاه عاشق مي شوند!

اما شمار ِ آنهايي كه عاشق مي مانند،

از انگشتان ِ دست بيشتر نيست!


مي ترسيدم - خداي نكرده ! -

آنقدر در غربت ِ گريه هايم بمانم،

تا از سكوي سرودن ِ تصويرت سقوط كنم!


اما آمدي!

همراه هميشه ي نجات و نجابت!

حالا دستهايت را به عنوان امـانــت به من بده!

 

 دوشنبه، 31 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت 5:19 PM         نظرات 1


 
صفحه نخست
پست الکترونیک

صفحات وبلاگ
1

نویسندگان ویلاگ
(7) بهار آزادی

آرشیو وبلاگ
 
 

 

آرشیو موضوعی
(7) در دل بهار

پیوندهای روزانه


دیگر پیوندها
اخبار ICT
گالری عکس
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
 
لینکستان وبلاگها
قالبساز

 نغمه دل

نظرسنجی وبلاگ
 


چت باکس

 


ساعت و تاریخ

جستجوگر
 


 درا ين سايت

 


خبرنامه
 

:نام 
:ایمیل 

اضافه حذف


آمار وبلاگ

آمار بازديدها:


بازديد هاي امروز : 12
بازديد هاي ديروز : 8
بازديد هاي این ماه : 155
كل مطالب : 7
كل بازديد ها : 290
ايجاد صفحه : 0.078125
ثانیه

 
 


دریاره وبلاگ


من اون باغبونی ام که زمستونشو بیشتر از بهارش دوست داره

Yahoo Online Status Indicator

RSS

 

لینک باکس